پست اخر.
حدودا 10دقیقه ازرفتن مامان میگذشت که یهوصدای گریه ها وجیغ های نگین قطع شد.نگران شدم.
رفتم پشت درکه یهوصدای گریه نوزاد اومد.
صدا داشت نزدیک ونزدیک ترمیشد.که در اتاق عمل بازشد ویه پرستار بایه پتوی سفید بیرون اومد.
از لای پتوصدای گریه می اومد.یعنی صدای گریه دخترک من بود؟؟؟
پرستار اومد نزدیک من وگفت:شما اقای پدرهستید؟
با نیش باز گفتم:بله.
پتویی که دخترم زیرش بودرا دادبهم وگفت:اینم دخترنازتون.
قبل ازاینکه بچه راازش بگیرم گفتم:خانوم حال همسرم چطوره؟
پرستارلبخندی زدوگفت:حالش خوبه.
بچمو با احتیاط ازش گرفتم.
به اون موجود کوچولو ولخت زیر پتو نگاه میکردم واشک شوق میریختم.
بااینکه زیاد چهرش معلوم نبود ولی میشد گفت خیلی نازمیشه.
خیلی کوچولوبود.میترسیدم به خودم فشارش بدم له بشه.
اشکهام صورت دخترکمو ابیاری کرد.
شبنم ونیکی وسامی وامیرم اومدن کنارم.
شبنم:وااااااااااااااااای الهی خاله فدات شه چقدرکوچولویی شماااااااا.
نیکی:عزیزممممممممممممممممممممممممم
سامی:بگو بابا........... عموجون....... بگوبابا................
امیرعلی زد پشت کله سامی وگفت:داخه خنگه خدا.......استاد .........اقای پــدررر.......دکتــــــــر.... بچه ای که چندساعته تازه دنیااومده بلده بگه بابا؟
سامی پشت کلشو مالید وگفت:خوب گفتم یهویی مثل باباش پیش فعاله.
ترسیدم دخترم سرمابخوره پس پتورا دور اون بدن ظریف وکوچولوش کشیدم ودادمش دست پرستاروگفتم:خانوم لطفا ببرینش داخل دخترمو سرمامیخوره.
پرستار بچه راازم گرفت وقبل ازاینکه ببرد داخل گفت:خانمتونم الان منتقل شدبه بخش زنان.تایکی دوساعت دیگه بهوش میان.
من:میتونم ببینمش؟
پرستار:نه نمیشه.اتاقا پراز خانومه.
من:میشه یه اتاق شخصی برای خانومم اماده کنید؟
پرستار:باشه.شانس اوردید اتاق خالی داریم.
سریع نگین رابه یه اتاق شخصی بردن ومنم رفتم کنارش.
الهی بمیرم برات خانومم .لبهاش کبود شده بودوبدنش یخ بود.
دستشو گرفتم توی دستم وارم نوازشش کردم.
ازپرستارا خواستم تخت بچه رابیاره همین اتاق کنارنگین بمونه اولش قبول نمیکردن ولی بعدکه فهمیدن هم من پزشکم هم نگین قبول کرد
البته دخترم خداراشکرهیچ مشکلی نداشت که بخوان توی دستگاه ودور از ما نگه دارنش.
به پدرجون ومادرجون هم زنگ زدم واونا هم باهواپیما اومدن تهران.
نگین هنوز بیهوش بود.بوس پیشونیش کردم وچند دقیقه ای کنار تختش نشستم وزل زدم به اون صورت معصوم وشیطونش.
هروقت که نگاهم به نگین می افته خدارا صد هزار مرتبه شکر میکنم.
نگین برای من بزرگترین ارزو ونعمت بود.
اگه نگین را نداشتم نمیدونم وضعم چی میشد.نمیدونم میتونستم بدون اون زندگی کنم یانه.؟
اروم از کنار نگین بلند شدم ورفتم کنار تخت دخترم ولپش رانوازش کردم.
این بچه هم یکی دیگه از الطاف خداوند برای من بود.
بعد از به دست اوردن نگین تنها ارزوی من یه بچه بود.بچه ای که به نگینم بگه مامان وبه منم بگه بابا.
نیم ساعتی باهمسرم ودخترم تنها بودم که یهویی دراتاق باز شد ویه گله ریختن تو
دخترم ترسید وبیدار شد وزدزیر گریه.خوب بچم حقم داشت.
منی که باباش بودم بااین هیکل ازاین قشون ترسیدم.
پدرجون ومادر جون،مامان وبابا،شبنم ونیکی وسامی وامیرونسیم و رامبد وکلا همه فک فامیل ریختن تواتاق.اتاقه داشت منفجرمیشد.
همه دخترمو بغل کردن وهرکسی یه نظرمیداد.مثلا یکی میگفت به من رفته یکی میگفت به نگین.
دخترم گشنش بود واینو از روی چرخوندن لباش میشد فهمید.
احساس کردم پلکهای نگین تکون خورد.
بچه راگذاشتم روی تخت ورفتم کنار نگین واونم چشماشو اروم باز کرد.
نگین:
باسروصدای زیاد اروم اروم بهوش اومدم واولین چیزی که دیدم چشمای نگران،شاد وشیطون شوهرم بود.
اولش موقعیتمو درک نمیکردم دست کشیدم روی شکمم که دیدم باد نداره.
ترسیدم نکنه برای بچه اتفاقی افتاده باشه.
باترس گفتم:ارتین......بچم؟
ارتین گفت:اروم باش خانومم گل دخترمون سالمه الانم گشنشه منتظره مامان خواب الوش بیدارشه وبهش غذابده.
متوجه اطرافم شدم که یه قوم مغول محاصره ام کرده بودن.
باهمه سلام علیک کردم واوناهم بهم تبریک میگفتن.
بایه صدای گریه ضعیف چشممودوختم روی اون تخت کوچولوی کنار تخت خودم.
ارتین دخترمو برداشت وداد دستم.
با ترس ولرز اون عروسکو بغل کردم.
الهی مامان فدات شه چقدرتو کوشولویی..وای خداجونم گشنش بودوزبونشو دورلبش می چرخوند.
من:ارتین گشنشه؟
ارتین خندیدوگفت:اره مثله خودت شکمو.
یه نگاه چپ بهش انداختم وزیر لب گفتم:اهان اونوقت اونم منم که سیرمونی ندارم؟ارتین نذار دهنمو باز کنم ابروتو ببرمااااااااااا.
ارتین یه خنده ازاونایی که قند تو دل من اب میکرد زد وگفت:باشه نفسم حرف حرف شماست .
پرستاره اومدتقریبا 40ساله اومد تو اتاقم واون قوم مغول را از اتاق بیرون کردولی فقط ارتین موندتوی اتاق
.هرچی پرستاره بهش میگفت :جناب بفرمایید بیرون
میگفت:نمیرم میخوام پیش زنم باشم.
اینقدر ارتین با پرستاره کل انداخت و از اتاق بیرون نرفت که پرستاره نزدیک بود سرشو بکوبه تو دیوار.
خندیدم وگفتم:بروبیرون میخوام شیربهش بدم.
ارتین:نمیخوام.دوست دارم باشم شیرخوردن دخترموببینم.
پرستاره یه نچ نچی کرد ورفت بیرون
ولی قبلش روبه من گفت:خدا صبرت بده.
با ارتین زدیم زیر خنده.
لباسموبالا زدم وبه دخترم شیردادم
اولش بلدنبودم ولی ارتین کمکم کرد.
یه جوری بچم شیرمیخورد که انگاری چندسال غذانخورده بود.
درحالی که به کوچولوی نازم که داشت شیرمیخورد نگاه میکردم گفتم:ارتین؟
ارتین:جونم.
من:اسمشوچی بزاریم؟ماها که اسم انتخاب نکردیم.
ارتین:هرچی تودوست داری.
من:امــــــــــــ آوا چطوره؟
ارتین چند بار اسم اوا رازمزمه کرد وگفت عالیه.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سه سال بعد:
اواااااااااااااااااااااااااااادعاکن گیرت نیارم وگرنه یه لقمه چپت میکنم.
امروز سرکار نرفته بودم وتوی خونه داشتم بااوای 3سالم قایم موشک بازی میکردم ولی اون دختره چموش معلوم نیست کجاقایم شده.
صدای دراومد.
مطمئنا ارتین بود.
رفتم جلودرپیشواز ارتین که دیدم داره با اوا که پشت میز ال ای دی قایم شده حرف میزنه.
هیچ کاری نکردم ومثل همیشه رفتم پیشواز عشقم:سلام اقا خسته نباشی.
ارتین:سلام خانومم درمونده نباشی.
ارتین یه بوس لپم کرد وگفت:نگینم چطوره؟
من:خوبم ولی از دست این دختر شیطون تو خسته شدم الانم نمیدونم کجاست.
ارتین به سمت میز تلویزیون رفت وگفت:ولی من میدونم موش موشی خانوم بابا کجاست .............وسریع اوارا بغل کرد واونو غرق بوسه کرد.
اوا هم هی غنچ میزدومیخندیدوبرای ارتین شیرین زبونی میکرد.
رفتم اوا را از بغل ارتین گرفتم وگفتم:دخترنازم بزار بابایی بره لباساشو عوض کنه بعدباهاش بازی کن باشه؟
اوا بااون لحن بچه گونه گفت:باسه.ولی بابایی زودی بیایا موخوام بلات شعلی که مامانی یادم داده لا بخونم«باشه ولی بابایی زود بیا میخوام برات شعری که مامان یادم داده رابخونم»
ارتین:باشه پرنسس بابا بزار الان میام.
اواهوش فوق العاده بالایی داشت.
هیچ کس باورش نمیشه بچه ای به سن اوا بتونه انگلیسی را فول باشه .
اواراروی میز ناهارخوری نشوندم وگفتم:اوا دخترم شعری که بهت یاد دادمو برام یه بار دیگه بخون ببینم اشکالی نداری؟
اوا شروع کرد شعر انگلیسی که تازه صبح یادش داده بودموخوند.بدون هیچ غلطی.
ارتین لباسای رسمیشو بایه تیشرت وشلوار عوض کرده بود اومد کنارمون نشست براش یه لیوان اب البالو پر از یخ بردم واونم یه نفس سرکشید وگفت:قربون دستت خانومم.
رو کرد به طرف آوا وگفت:خوب اوا خانوم برام شعرتوبخون ببینم بابایی.
اوا باهمون لحن بچه گانش باز شعررا بدون هیچ کم وکاستی خوندوارتینم یه جعبه شکلات ازجیبش بیرون اورد وگفت:این جایزه دخترم.
اوا خواست شکلات رابگیره ولی ارتین شکلات را بهش ندادوگفت:یه چیزی یادت رفت به بابایی بدیااا
اوا لپ ارتین رابوس کرد وشکلات راگرفت ورفت جلوتلویزیون وپلنگ صورتیشو ببینه.
من:چه خبر ارتین؟
ارتین منوازروی صندلی بلندکرد وروی پای خودش نشوند وموهایی که تقریبا تا زانوم میرسیدو نوازش کردگفت:خبرخاصی ندارم شماچطوری خانومم .چکارامیکنه بااین عجوبه؟
من:ارتین من نگرانم.
ارتین:نگران چی عشقم.؟
من:نگران اوا.بخاطر هوشش.
ارتین:نگران نباش نگینم.
ارتین دستشو کرد لای موهاموگفت:عاشق موهاتم.
من با بدعنقی گفتم:ارتین توخیلی بدی الان چندساله موهام رنگه قیچی به خودش ندیده حتی نمیزاری یه ذره اشم کوتاه کنم.باباجان من زجرمیکشم ولی اقا شادمیشن.
ارتین خندیدوگفت:همینه دیگه.توجرئت داری موهاتو کوتاه کن بامن طرفی.
شام را سه تایی باشیرین زبونی های اوا خوردیم ورفتیم برای لالا.
باارتین داشتیم مسواک میزدیم که اوا شانه به دست اومد کنارمونوگفت:بابایی یادت نله موهامو شونه تنی.
ارتین:نه دخترم برو روی تختت بشین اومدم.
ارتین شبا قبل ازخواب موهای منو شونه میزنه به طوری که الان اگه یه شب موهامو شونه نکنه خوابم نمیبره.
اوا هم همینطوری شده ارتین دوسه بارقبل خواب موهاشو شونه زده الان خانوم عادت کردن وهمینجورکه ارتین موهاشو شونه میزنه خوابش میبره توی بغل ارتین.
مادرجون وپدرجون عاشق اوا هستن هردفعه که میریم خونشون یه عالمه عروسک وخوراکی به اوا میدن وکلی لوسش میکنن .
ارتین رفت توی اتاق اوا ومنم به سمت اتاق خودمون حرکت کردم.
لباسموبایه لباس خواب عوض کردمو وموهامو باز گذاشتم وشونه به دست منتظر ارتین شدم.
توی همون حال به چندسال اخیرفکرکردم:
خانوداه عمو امیر،هیراد وهلنا اومدن ایران وزندگی میکنن.
دنیل الان 8سالشه.
یه پسرشیطونیه که لنگه نداره.پریا یکباردیگه هم بچه دارشد وایندفعه اسم دختر ناز7ماهشو دنیز گذاشت. یکبارکنار هم نشسته بودیم که دنیل برگشت روبه اوا گفت :بیا بریم.
گفتم:کجا دنی؟
گفت:عمه میخوام برای دخترت کلاس خصوصی اموزش شیطونی بزارم.
آنا ورابرتم سالی یکبارمیان ایران.
فرهود به قولش عمل کرد وبعد یکسال برگشت ایران.ولی دوباره زود برگشت چون عاشق یه دختر مسیحی شدکه اسمش کتی بود.
کتی دختر خیلی خوبی بودو مسلمان شد.
اوناباهم ازدواج کردن وبرگشتن ایران والانم یه پسرناز به اسم سورنا دارن که 6ماهشه.
اوا دخترم خیلی شیطونه والبته مثل خودم همش باپسرا دعواداره فقط وقتی کنار دنیل وگیتا دختر5ساله نسیم وبردیا ومانی پسرای 4ساله شبنم ونیکی میره شیطون میشه.
من هنوزم به طبابتم ادامه میدم وبه غیر ازاون باارتین تویه دانشگاه تدریس میکنیم ومن چقدر روزای اول حضورتوی اون دانشگاه حرص خوردم.
چشم همه ی دخترا روی ارتین بود وچشم همه پسراروی من.
چقدرزحمت کشیدیم که به اینا بفهمونیم مادوتا زن وشوهریم وبچه داریم.البته هنوزم چشم دخترادنبال ارتینه ومنم یه ذره ناراحتم.
باصدای در نگاهمو به ارتین دوختم که وارداتاق شد.
لبخندی زد وگفت:مادرودختر شبیه همین.ازدست اون وروره جادو فرار کردم گیر مادر وروره جادوافتادم.
من:حرف اضافی موقوف خودت عادتمون دادی دیگه پس گله نکن.
ارتین تیشرتشوبیرون اورد وگفت:چشـــــــــــــــــــــم.
اومد پشت سرم نشست وشونه را ازم گرفت وموهاموشونه زد.
ارتین:من خیلی خوشحالم نگینم.چون تو واوا کنارم هستید نمیدونم اگه شمانبودید ارتینی بود یانه.
برگشته عقب شونه را از ارتین گرفتم وگذاشتم روی میز.
سرمو گذاشتم روی شونش وگفتم:منم همینطور.
ارتینم بغلم کرد ومنوگذاشت روی تخت.
خودش خوابید ودستشو دراز کرد .منم رفتم سرمو گذاشتم روی دستش.
پاهامو باپاهاش چفت کرد ومن توی حصاردستاش بازم اسیرشدم.
داشتم تن به خواب میدادم که ارتین گفت:نگینم؟
من:جونم.
ارتین برای بار هزارم گفت:عاشقتم ...........وقلب منم برای بارهزارم لرزید.
من:منم عاشقتم ارتینم.
ارتین:ما بیشتر بانوی من.
بانوی من.......بانوی من......بانوی من.
اره من بانوی ارتین بودم.ارتینی که هیچ وقت فکرنمیکردم یه روزی باهاش ازدواج کنم.
من الان خوشبخت ترین زن دنیاهستم چون من بانوی ارتینم وارتین هم منو بانوی من خطاب میکنه.
رمان بانوی من تموم شد.امید وارم خوب تمومش کرده باشم وشماهم خوشتون اومده باشه.
پایان-ساعت:1:30شب-تاریخ:30/10/93-بانوی سرخ
نظرات شما عزیزان: